|
در سایه سار شعر وادب ای برادر تو همه اندیشه ای ما بقی خود استخوان وریشه ای
| ||
|
مقدم تمام
عزیزانی که به وبلاگ حقیرانه این جانب وارد می شوند گل باران این وبلاگ هر از گاهی به روز می شود که معمولاً از دوهفته کمتر نیست از این بابت از تمامی دوستانی که هروقت وارد می شوند مطلب تازه ای نمی بینند پوزش می خواهم
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 14:12 ] [ ایوب کرمی ]
* خودتان را در دو خط معرفی کنید * چه چیزی بیشتر شادتان می کند؟ * آینده ی خود را چگونه می بینید * در کل کلاس شما فقط سوال امتحان فردای ریاضی را پیدا کرده اید چه می کنید؟ * اگر صدای خارق العاده ای داشتیدیعنی بهترین خواننده ی جهان بودید چه می کردید؟ * در مدرسه ای که درس می خوانی چه کسی یا چه چیزی را بیشتر دوست داری چرا؟ * دوست دارید خودروی پرنده داشته باشید؟اگر داشتید چه می کردید؟ * اگر درپیاده رو یک کیف پرازپول پیدا بکنی چه می کنی؟ * از چه چیزی بیشتر هیجان زده می شوید؟ از چه چیزهایی خیلی می ترسی؟ * چه نوع کتاب هایی را مطالعه میکنی؟ * از این سه کدام را انتخاب می کنید ؟الف:تسلیم ب:مقاومت ج:فرار * چگونه می خواهید در ذهن و یادها جاودان بمانید * چه چیزی بیشتر نگرانتان می کند؟ * اگر مجبور باشید در محیطی خاص مثل قطب شمال یا جزیره تنها بمانید چه می کنید؟ * - باکدام دوستت شادیهایت را تقسیم می کنی؟ * نظر شما درباره عمل به قول چیست* از چه کاری دلت شکسته می شود؟ * اگر قوی ترین مرد جهان بودید و توانتان برابر باصدنفر بود چه می کردید؟ * کدام گزینه را انتخاب می کنید و چرا؟ اسب – کبوتر- عقاب – گوسفند * نظرتان در باره فحش دادن چیست ؟ * اگر پست ترین و جنایت کارترین فرد روی زمین در دست شما اسیربود چه کاری با اومی کردید؟ * اگر شش ماه از زمان شب بود چه کاری در آن شش ماه انجام می دادید؟ * بزرگ ترین نقطه ضعف و نقطه قوتتان چیست؟ * سه نفر درجاده اند که یکی بیمار حاد ویکی دکتر هست و یکی دوستتان وفقط ماشین دو نفر رامی تواند ببرد چه می کنید که هم بیمار معالجه شود و هم شما به هدفتان برسید ؟ * در هنگام امتحان فردی که بغلتان نشسته از شما تقاضای کمک کند وپاسخ سوال ها را می خواهد چه می کنید؟ * زیر بارش تند و دل انگیز باران چه دعایی را برلبتان ترنم می نمایید؟ * اگر زیبایی در اختیارتان بود آن را به چه کسی اهدا می کردید؟ * باران می بارید و بعد از پایان باران می بینید فردی بدون آن که چتر داشته باشد و زیر جان پناهی برود لباس هایش کاملا خشک است و روی ظرفی نشسته این چگونه ممکن است ؟ * بقیه ی این جمله را بگو:اگر از آسمان آتش ببارد...... [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 9:15 ] [ ایوب کرمی ]
از در کلاس که وارد می شوی هنوز به میز معلم نرسیده ای چند نفر به استقبالت می آیند : -- آقا من دیروز رفته بودم خونه پسر خاله ام میشه ازم نپرسی - آ قا آقا دفترمو آوردم ........- آقا درس هفتم و باید بخونیم ....... ... آقا موفقیت تشدید داره ؟............ و تو مثل همیشه..... آقایون بفرمایید بنشینید خودم بهتون میگم چکار کنید .بفرمایید .... باشه........ برو بشین ........اجازه بده ............و بالاخره همه سر جاشون مینشینند و تو شروع می کنی قوانین همیشگی را تکرار می کنی .......گوش کن ببین چی میگم ....وقتی من میام همه بلند میشن میشینند بعد خودم می پرسم اگه سوالی داشتید می گید .یکی از اون طرف کلاس دستش را بلند می کند ، شما سوال دارید بفرمائید : آقا ببخشید تخلص یعنی چی؟ قبل از این که من جواب بدهم چند نفر جوابش را می دهند و من دوباره مجبور می شوم موعظه کنم و قوانین را یاد آوری کنم که بابا ، توی کلاس منظور از «آقا» معلمه نه شما اما کو گوش شنوا................... ........ و این داستان تقریباً همیشه ادامه داره . این توصیف چند دقیقه از کلاسی است که من در طول خدمتم نظیرش را ندیده ام کلاسی با سی نفر آدم با 30دنیای متفاوت . شاید به سختی بشود چند نفر را پیدا کرد که کاملا با هم دوست باشند چون که به شدت باهم در رقابتند به طوری که تا حد حسادت و دشمنی هم پیش می روند آن ها در عالم کودکی هایشان چشم دیدن هم را ندارند و سایه ی همدیگر را با تیر می زنند بعضی هاشون حتی حاضر نمی شوند یک ساعت در نیمکت کنار هم بنشینند - خدا کند این رفتار فقط در عالم کودکیشان باقی بماند و بزرگ که شدند تبدیل به رفاقت و اتحادو دوستی های عمیق شود . چون روز گار بازی هایی در آستین دارد و نقشه هایی برای تک تک شان کشیده است که آن ها هنوز خبر ندارند - گفتم کودکی خنده ام گرفت . شما هم فکر نکنید این ها مقطع ابتدایی اند . نه آنها به ظاهر کلاس راهنمائیند اما معجونی از تمام مقاطع هستند . از مهد گرفته تا سوم دبیرستان را می شود در آنجا پیدا کرد . من معلم دبیرستانم از بد حادثه( به نظر بعضی ها از خوش شانسی ) گرفتار این جماعت شده ام !. گاهی که به مناسبتی نصیحتشان کرده ام در میان سخنانم احساس کرده ام که با مثلا سوم دبیرستان طرفم و خودم از حرف هاییم تعجب کرده ام که بابا اینجا راهنماییه با کی داری حرف می زنی ........ بچه های کلاس به قدری پر انرژی اند که به یقین می شود گفت که هر کدام با حداقل پنج دانش آموز عادی برابری می کنند. همه جور شخصیت رو میشه این جا پیدا کرد : این یکی دایم در جنب و جوش است یک لحظه قرار ندارد بیش فعال گفتن به او کم است کمِ کمش 2ایکس بیش فعال است ( معادل 2ایکس لارج) اون یکی عاشق سر کار گذاشتن دیگران است از ادا و اطوار در آوردن خسته نمی شود کلماتی به کار می برد که تازه یاد گرفته و سعی می کند خودی نشان دهد و توجه دیگران را به هر قیمتی جلب کند .آن دیگری عاشق مزه پرانی است تا دیگران بخندند و ا ین کار آن قدر برایش مهم است که حتی خطر کم شدن نمره و اخراج از کلاس را هم به جان می خرد . و دیگری هم نمره برایش مهم است هم نمی تواند از همکاری با دیگر بیش فعالان دست بردارد این است که همیشه در منگنه است . فشار زیادی را تحمل می کند. ود یگری چنان موزیانه و ماهرانه حرکات شیطنت آمیز انجام می دهدکه از چشم معلم دور می ماند اما بچه های دیگر از دستش به جان آمده اند .اما شخصیت های دیگری هم در کلاس هستند که با همه این هیا هو همچنان آرام و با وقار اند هرگز دست از پا خطا نمی کند و این هیاهو ذره ای در رفتارشان اثر ندارد( البته تعداد این افراد از انگشتان یک دست هم تجاوز نمی کند) . جل الخالق . !!! این همه تفاوت کلاس را تبدیل کرده به موزه ای از شخصیت ها ی عجیب و غریب . ای کاش کلاسشان نه ببخشید موزه شان به اندازه سالن ورزش بود یا ما اجازه داشتیم درسمان را در کوه و کمر برگزار کنیم . نکته ی بسیار عجیبش این است که با وجود ی که گاه معلم را تا سرحد جنون کلافه می کنند معلم باز هم وقتی که مدتی با آنها کلاس ندارد دلش برای همون موزه با شخصیت هایش تنگ می شود . شما باور می کنید ؟ این نکته را کاش با صدای آهسته خیلی آهسته می نوشتم که مبادا ببینند و پرو شوند .!!!! اگر هم شندیدند زیاد مهم نیست چون این چند ماه که تمام بشه دیگه آخرشه ... مخصو صاً که نظام آموزش و پرورش که قرار است تحول بنیادین پیدا کند چنان متحولشان خواهد کرد که دست چپ و راستشان را تشخیص ندهند .!!
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 20:18 ] [ ایوب کرمی ]
سلام اینترنت عزیز خدا قوت اوضاع بر وفق مراد هست انشاءا... ؟ اوضاع جهان چگونه است ؟ لابد اون ور آب رکود است و جنگ و بمب گذاری و خون ریزی و این ور آب هم که صلح جهانی و لیگ برتر و تیم ملی و سکه و دلارو یارانه و ( 6-3-3 )شدن آموزش و پرورش و......... اصلاً ولش کن بابا ،کاربرانت در چه حالی هستند ؟ لابد اون ها هم سرشون شدیداً با تو گرمه دیگه ...... چه سوال بی ربطی بود ،ببخشید . راستی معتادانت چکار می کنند ؟ آره معتاد ، همون هایی که اگه روزی چندین بار ایمیلاشون و وبلاگاشونو سایتاشونو چک نکنند با چندین نفر چت نکنند. خوابشون نمی بره . همون هایی که تو بدبختشون کردی آواره شون کردی از کارو زندگی ساقطشون کردی . من چند نفرشون رو می شناسم که تازگی ها لب تاب خریدند تا وقتی بیرون میرن توی خماری نمونند..... ببخشید تُن صدا رو کمی بلند کردم ......یه کم جوگیر شدم . چیزی نیست ناراحت نباش . اینترنت مهربان و دانا ؛ تو یادت نمی یاد قبلاً کتاب برای ما یار مهربان بود و با آن که بی زبان بود سخن ها و پند ها می داد فراوان و بی منت اما از وقتی که تو اومدی اوضاع فرق کرده تو شدی یکه تاز میدان و ....کتاب هم به گوشه ای خزیده و غصه می خوره یه کمی هم به فکر اون باش خدا را خوش نمی آد. بعضی وقتا قطع شو سرعتت رو کم کن (هر چند این جا توی سرزمین من سرعتی نداری که با زغال کار می کنی ) از این جا برو گورتو گم کن برو برو برو.برو....... تو خیلی هارو بدبخت کردی . چه آبرو ها که نبردی چه کلاه برداری ها که نکردی .......چه خانواده ها که از هم نپاشوندی ........... چه......چه......... ....... ببخشید منو خیلی جوگیر شدم . این ها حرف های بعضی از همون معتادین به تو بود در هنگام خماری .زیاد جدی نگیر . یه کمی که سرعتت بره بالا (در حد چند کیلو بایت ! فقط )همه چیز درس می شه .... دیر وقته الان برم باز هم میام سراغت یه وقته دیگه............ فعلا خدا حافظ
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 23:57 ] [ ایوب کرمی ]
راستی ثانیه ها نامردند گفته بودند که بر می گردند برنگشتند و پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها می گردند شاعر ؟ [ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 18:18 ] [ ایوب کرمی ]
[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 16:8 ] [ ایوب کرمی ]
زندگی یک گل سرخ است پرازعطر وپر از خار وپر از برگ لطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم خار وبرگ وگل و عطر همه همسایه ی دیوار به دیوار هم اند.
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 23:1 ] [ ایوب کرمی ]
الهی سوگند به بلندی درخت چنار و به ترشی رب انار ترحمی بنما بر این بنده بی مقدار بی کارو بی عار که دمارش را بر آورده روزگــار. ای خالق مدرسه وای به وجود آورنده فرمول های حساب و هندسه ای خدای عزیزم بیزارم از این نیمکت و میزم دانش آموزی سحر خیزم که هر روز صبح زود ساعت 10 از خواب برمیخیزم وروز های شنبه تا پنجشنبه اغلب از مدرسه مــــی گریزم که من انسانی نحیفم و در کلاس درس بسیار ضعیفم اگر چه نزد مـــــــعلم و دانش آموزان خیلی خوار و خفیفم ولی خارج از مدرسه به هرکاری حریفم. ای خالق شهرستان های کرمان ویزد ورشت نمره انضباط مرا داده اند هشت دیگر به چه امیدی می توان سر کلاس درس نشست؟ آن جا که معلم هم نمیکند گذشت چه کنم اگر سر نگذارم به کوه و به دشت؟ الهی می دانی که من کیستم هر چند که دانش آموزی فعال ودرس خوان نیستم ولی چه قدر عاشق نمره بیستم. پروردگارا سال گذشته هنگام امتحان خواستم تقلب کنم معلم از راه رسید رنگ از رخسارم پرید برگه امتحانی ام را گرفت وکشید وآن را از هم درید وچنان کشیده ای به صورتم کشید که برق سه فاز از چشمم پرید وصدایش را مادرم در خانه شنید. ای خالق آموزگار و ای سازنده مداد و خط کش و پرگار آن چنان هدایتم کن تا این معنی را بدانم که اگر معلم خودش درس را می داند پس چرا از من می پرسد و اگر نمی داند چرا از دیگران و آن ها که میدانند نمی پرسد؟ ای آفریدگار خودکار بیک سوگند به کتاب های شیمی و فیزیک و فرمول اسید اتانوئیک که مشتاقم به یک دست لباس شیک و از خـــوراکی ها آرزومندم به خوردن قیمه با ته دیگ ولی اگر نبود راضی ام به یکی دو سیخ شیشلیک. الهی از مدرسه بسیار دلتنگ ام و در کلاس درس همیشه منگم و با دو ابر قدرت شرق و غرب یعنی «بابا» و «معلم» همیشه در جنگ ام ولی در ساعت تفریح بسیار زرنگ ام دروغ چـــــرا؟ حقیقت آن است که در یک کلام برای خانه و مدرسه بسیار مایه ننگم . محمد حسین غلامی سرای همکار محترم بنده از تبریز
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 18:20 ] [ ایوب کرمی ]
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچهی همسايه سيب را دزيدم باغبان از پي من تند دويدسيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاهسيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوزسالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان ، غرق اين پندارمكه چرا
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 17:59 ] [ ایوب کرمی ]
عجب حکایت غریبیست این «معلمی» مردم گلهای باغ زندگی شان را به دست تو می سپارند تا بپروری تا در آینده درخت تناوری شوند تا به باربنشینند که بعدش چی .......؟ لا بد میوه دهند وجامعه را بسازند. و از این حرفها........... به قول استاد فخرالدین اسعد گرگانی :
نیینى باغبان چون گل بکارد چه مایه غم خورد تا گل بر آرد به روز و شب بود بى صبر و بى خواب گهى پیراید او را گه دهد آب گهى از بهر او خوابش رمیده گهى خارش به دست اندر خلیده به امید آن همه تیمار بیند که تا روزى برو گل بار بیند
اما این گلهای باغ زندگی مردم ، گاهی خار هم دارند و چه بسا دستت را زخمی میکنند ودلت را نیز و تو آنگاه نگاهی پر معنا به آن گل باغ مردم می کنی و می مانی که چه بگویی....... ..همین دیروز به یکی از این گل ها که از قضا چنان با انواع خارها پوشیده شده بود که گل بودنش معلوم نبود گفتم « تو برای چی میای مدرسه » با لحنی بر آمده از بی تربیتی گفت : این دیگه به تو مربوط نیست .و همین جاهاست که تو می مانی چه کنی و فقط و فقط غصه می خوری که نکند تو باغبان خوبی نبودی. ای گل های باغ زندگی مردم کمی عقل و شعورتان را به کار بیاندازید و تفکر کنید.در این سخن حکیمانه که :
هر انسانی دو آموزنده دارد : یکی روزگار و دیگری آموزگار، اولی
به بهای زندگیت چیزی به تو می آموزد و دومی به بهای زندگیش
[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 18:19 ] [ ایوب کرمی ]
گفت استاد مبــر درس از یاد یاد باد آنچه به من گفت استاد
یاد باد آنکه مرا یاد آمــوخت آدمی نان خــــــورد از دولت یاد
هر چه میدانست آموخت مرا غیر یک اصل کــــــه ناگفته نهاد
قدر استاد نکــــو دانستن حیف استاد به مـــــــن یاد نداد
قدر استاد نکــــو دانستن حیف استاد به مـــــــن یاد نداد
گر بمــردست روانش پرنور ور بود زنده خــــدا یـــارش باد
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 20:46 ] [ ایوب کرمی ]
اصولاً قبل از این که بنویسی باید طرفت را مشخص کنی ؛یعنی مخاطبت را ؛یعنی اینکه باید بدانی برای چه کسی می نویسی آن وقت راحت تر می توانی ارتباط برقرار کنی. راستش من هم امروز می خواهم مخاطبم را تعیین کنم طرف حسابم را بشناسم . اما حقیقت این است که دردنیای درندشت و بی صاحب مجازی مخاطب خخاطب کیلویی چنداست ... اما من بیشتر همین جوری بی هوا مینویسم ، اما نیم نگاهی به کسانی دارم که دانش آموزم بوده اند واز محضرم کسب فیض کرده اند ( اه اه این یکی چقدر دهن پرکن شد ) بگذریم و بعد دوستان وهمکارانم اما به قول آن عارف بزر گوار که بر در خانقاهش نوشته بود : هرکه دراین سرای وارد شود آبش دهید ونانش دهید واز مذهبش نپرسید که آن که نزد خدای به جان ارزد نزد ابوسعید به نانی ارزد . هر که دراین کلبه وارد شود قدمش مبارک است ونظرش یک دنیا منت . این چند خط رانوشتم تا خودم راآماده کنم که مطالب بعدی را بهتر بنویسم ... عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست اجزای وجود من همه دوست گرفت نامی ست زمن بر من و باقی همه اوست مولوی [ چهارشنبه دهم آذر 1389 ] [ 0:45 ] [ ایوب کرمی ]
به نام خدا
خیلی وقت پیش بود(درست چند روز قبل از اینکه به فکر افتتاح ابن وبلاگ بیفتم !) که با خودم قرار گذاشتم بنویسم. بنویسم در مورد هرچه که بتواند هرکسی را که گذرش به اینجا می افتد کمی معطل کند. اما نتوانستم یعنی حوصله اش را نداشتم . واکنون بعد از چند سال می خواهم اولین مطلبم را بنویسم . واقعا" چقدر نوشتن سخت است . بیچاره نویسنده ها ! از آن بیچاره تر دانش آموزان ! چه زجری میکشند که چند سطر خلق کنند و آخرش هم معلم ۱۲ بهشان می دهد به نظر من باید بیشتر از ۱۰۰۰به آنها بدهند حتی برایشان آب میوه هم بیاورند .... این روزها در حال گذر ند همانطوریکه آن روزها گذشتند ورفتند . دراین روزها من مشغول درس خواندنم در مقطع فوق لیسانس یعنی درس میخوانم که سوادم بجوشد وزیاد شود آن وقت به بچه ی مردم خوب درس بدهم تا آنها هم سوادشان بجوشدوهمینطور بگیر برو تا آخر ...این روزها سخت درگیر پیدا کردن موضوع برای پایان نامه هستم اما هرچه قدر زیاد می گردم کمتر پیدا می کنم . این روزها مشغول تربیت وتمشیت بچه های مردم هستم دراین راه مجبورم گاهی سر به سرشان بگذارم گاهی توپ و تشر بزنم وگاهی هم نازشان را بکشم .مجبورشان می کنم بنویسند تا در آینده از زندگی وا نمانند. همین ...
[ سه شنبه هجدهم آبان 1389 ] [ 10:27 ] [ ایوب کرمی ]
زيباتر آنچه مانده زبابا ازآن تو بد اي برادر از من واعلا از آن تو اين طاس خالي از من وآن كوزه اي كه بود پارينه پر ز شهد مصفا از آن تو يا بوي ريسمان گُسَلِ ميخ كَن زمن مهميز كله نيز مطلا از آن تو آن ديگ لب شكسته صابون پزي زمن آن چمچه هريسه حلوا از آن تو اين قوچ شاخ كج كه زند شاخ،از آن من غوغاي جنگ قوچ وتماشا از آن تو اين استر چموش لگد زن از آن من آن گربه مصاحب بابا از آن تو از صحن خانه تا به لب بام از آن من از بام خانه تا به ثريا از آن تو [ شنبه هشتم آبان 1389 ] [ 8:11 ] [ ایوب کرمی ]
در اين زمانه بيهاي و هوي لال پرست [ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 0:40 ] [ ایوب کرمی ]
|
||